|
مشق شیدایی بیدل
|
به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در بی آه است
در آسمان خبری از ستاره من نيست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه کنيد
دليل سر به هوا بودن زمين ماه است
شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!
کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است
شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار
شب خجالت من از لب تو در راه است....
فقط نگاه میکنم...
نگاه پر نیاز من
مقابل نجابت چشمهایت سکوت میکند
اکنون نوبت توست
و من در انتظار ترنمی در چهره ات، ثانیه ها را ملامت می کنم!
تو لبخند می زنی،و سکوت شکسته می شود..
اما هنوز چراغهای رابطه خاموش اند،....
مبتلا
نه همزبانی نه همنوایی
تا بگویم من زعشقت حکایتی
نه مهربانی نه چاره سازی
تا کنم از سوز پنهان شکایتی
شکایتی....
نوای منی بینوای توام
بلای منی مبتلای توام
سرود منی چنگ و عود منی
وجود منی تار و پود منی
منم غباری به کوی تو
منم که مستم به بوی تو
به بوی تو..........

من که در دام هلاک افتاده ام
من که چون اشکی به خاک افتاده ام
عاشقی دیوان ای افسرده جانم
بیدلی بی حاصلی بی آشیانم
من کی ام درد آشنایی
بی نصیبی بی نوایی
منم غباری به کوی تو
منم که مستم به بوی تو
به بوی تو..........
اي نام با صفاي تو ورد زبا ن بيا
اي يــادگار خـاتـــم پيغمبــــران بيـــا اي منجــي يــگانه عصـر و زمان بيـا
جانهـا به لب رسيده ز هجــران روي تــو پــژمرده از فــراق تو پيـر و جوان بيا
چشمـــان به راه مانده به ديدار مقدمت اي جــاي پــاي تو شرف ديدگان بيـا
دنيـا به زير چكمـه ي فرعونيــان دهــر بهـر نجــات مـردم كـل جهــان بيـا
ظلم و فساد و جنگ و شرر شعله مي كشد از بهــر برقــراري امـن و امـان بيــا
من روز را به يـاد تـو،شب را سحـر كنـم اي نــام با صفــاي تـو ورد زبان بيـا
صد ها هــزار تشنـه و عاشـق چو قاسمي همـواره بيــقرار تـو اي مهربان بيـا
((اسماعيل قاسمي ))